الان همه رفتهاند و يا دارند ميروند که وداع کنند، و من اينجا ماندهام که کجا بروم و با کي وداع کنم؟!
فکر کرده بودم براي خودم وداعيهاي بنويسم، يک ليست بلند و بالا و مرتب، و بروم بنشينم مقابلاش و همه را خط به خط و نکته به نکته بخوانم و از او استمداد کنم... ، خيلي فکر کردم، به خيلي چيزها، به خيلي از خواستههايم، به خيلي از وعدههايم، به همهچيز فکر کردم، همه را خوب در يادم مرور کردم. اما دستآخر نميدانم چه شد که احساس کردم، خواستههايم خيلي الکي و کوچک است، و آنوقت خيلي خجالت کشيدم و از آنهمه حقارت، آبرويم جلوي خودم هم رفت و باز فهميدم که هيچ نيستم ...
من امشب ميخواهم اينجا بمانم، من امشب ميخواهم اينجا بمانم، جاي من اينجاست؛ هذا مقام العائذ بک من النار
کسي که عرفات و مشعر و منا را بيهيچ شهود و معرفتي پشت سرگذاشته است، امروز ميخواهد برود با کي وداع کند؟! چه ديدار و معارفهاي بوده است که امروز وداع بخواهد!
من اينجا ميمانم
من اينجا منتظر ميمانم ...